سفارش تبلیغ
مجله هاست ایران
مجله هاست ایران
رایحه ظهور به مشام می رسد! از کجاست؟
واحد ارتباطات مردمی (روابط عمومی و تبلیغات) هیئت مکتب العباس(ع) تهران

بسم رب الزهرا


برآمد بانگ واویلا..................زاطفال شه بطها


سرای مرتضی گشته ..........سراسر شیون و غوغا


کجائی یا رسول الله............... بیا  به  منزل زهرا


ببین حال عزیزانت ............ پریشان از غم عظمی


به یکسو زینب نالان .......به یکسو خواهرش گریان


به یکسو مجتبی مضطر..... حسینش میکند افغان


گل احمد شده پرپر ......سیه پوشیده انس و جان


کجائی یا رسول الله ............بیا  به  منزل  زهرا


ببین حال عزیزانت .......... پریشان از غم عظمی


نهاده گونه بر دیوار .............علی آن فاتح خیبر


صدای گریه میآید ................زکودکان بی مادر


کنار کوثر قرآن ............... نشسته ساقی کوثر


کجائی یا رسول الله............ بیا  به  منزل زهرا


ببین حال عزیزانت ......... پریشان از غم عظمی


به روی تخته ی مغسل..... فتاده فاطمه بی جان


یکی آب آورد نالان ......یکی می شویدش گریان


کفن کرد پیکر زهرا.....  علی در نیمه شب پنهان


کجائی یا رسول الله ............بیا  به  منزل زهرا


ببین حال عزیزانت......... پریشان از غم عظمی


علی آهی کشید از دل ....که جسم فاطمه لرزید


الهی این مصیبت را ........چگونه فخر محشر دید


اجل آخر به صد اندوه .......گلی از باغ طاها چید


کجائی یا رسول الله ...........بیا  به منزل  زهرا


ببین حال عزیزانت ..........پریشان از غم عظمی


شعر:پدر اظهر

منبع : اظهر من الشمس




____________________________________________________________________________________

من بودم باب هل اتی را بستند

امکان رسیدن به خدا را بستند

ای کاش بمیرم که خجالت زده ام

من بودم و دست مرتضی را بستند

***
عمریست رهین منت زهرائیم

مشهور شده به عزت زهرائیم

مُردیم اگر به قبر ما بنویسید

ماپیر غلام حضرت زهرائیم

***
ما زنده به لطف و رحمت زهرائیم

مامور برای خدمت زهرائیم

روزی که تمام خلق حیران هستند

ما منتظر شفاعت زهرائیم

***

یتیمان جز دو چشم تر ندارند

به غیر از خاک غم بر سر ندارند

چو مادر مرده ها باید فغان کرد

که طفلان علی مادر ندارند
.
.
.
منتظرتم ای منتقم

کاری از محفل عشاق العباس(ع) برورجرد




____________________________________________________________________________________

 

این شعر از طریق پیام از طرف سرکار خانم هما (بانوی دشت رویا) تنظیم شده و برای ما ارسال شده است.

خداوند اجرشان زیارت قبرستان بقیع بفرماید انشاءالله

امشب مدینه رختِ عزا به تن کرده و داغِ آتشین بر دل دارد..

 امشب  آسمانِ  بقیع آغوشش را برای میزبانی مهیا می سازد

 هنوز آسمانِ ناظر.. در سکوتِ سهمگین می گرید 

می خواهد  ببارد تا خیانتِ جهلِ منافقان را از برگِ خاطراتِ روزگار بشوید

 هنوز ناله های نسیمِ شبانگاه ..همنوا با ناله ی زهرا ..در دلِ سوخته ی آسمان طنین انداز است

روزی که آمدند تا علی را ببرند..زهرا با تنها سلاحش ..چادر

و دستش را که در برابر منافق سپر کرده بود ..پشتِ در مانع شد

 به جای شرم نا مردانه بر دستش تازیانه زدند

فاطمه تا انتهای توانش ایستاد تا  جاهلان به خانه اش راه نیابند 

 آتش زبانه کشید ودرِ خانه علی را در شعله هایش بلعید

  با پای غضبناکشان بیرحمانه بردرکوبیدند و درِخانه علی را شکستند

زهرای پهلوشکسته  بین در ودیوار فشرده می شد

 کمرش خمیده و طاقتش درانتهای ظلم تمام شد و رخسارش به زمین ساییده گشت...

 سیلی ی ناجوانمردانه بر صورت زهرا نشانده شد وفریادِ وا محمدا.. دلِ آسمان را شکافت

سکوتِ شب فریاد کرد .. دیوارهای کوچه بیداد کرد .. زمین بیقراری کرد

هنوز صدای سیلی .. بر زمان احاطه بود

 آن قدر سنگین بود که هنوز بعد از قرن ها  صدای دلخراشش ..دلِ عاشقان زهرا را می لرزاند

 درد بودو درد .. زهرا بودو ضرب ِدر ..زهرا بودو سوگِ پدر 

زهرا بودو داغِ  فراق

زهرا بود و دردِ جاهلی.. زهرا بودو مظلومیت علی ..

بعد از پیغمبر تنها حامی علی و فرزندانش.. زهرا بود

آنقدر بین درد غوطه ور شد که دردِ زایمانش فرا گرفت

و محسنِ بی گناهش.. بین درد در درونش خاموش شد

یا مهدی بیا.. سالهاست تاریخ به انتظارِ آمدنت. دفترش را گشوده 

که بیایی و برگِ انتقام مظلومه ی تارخ..بزرگ بانوی اسلام  مادرت زهرا 

و نوگلِ پرپر شده اش حضرت محسن را رقم بزنی

تا منتقم  فاطمه  نیایی هر روز ما فاطمیه است




____________________________________________________________________________________
آتش بگیر
چهارشنبه 89 شهریور 24 توسط واحد فرهنگی،پرورشی

قرآن به نیزه بود علی گفت ای جهان
قرآن ناطق است کنون در حضورتان

این برگ‌های مصحف قرآن که بر نی است
در جان من نشانده خداوند آسمان

قرآن منم که آیه تطهیر با من است
قرآن علی است سوره کوثر عدیل آن

در پلک‌های من شب «والیل» روز شد
«والشمس» از نگاه پر از نور من عیان

تکرار آیه‌های «هم الغالبون» منم
«یا ایها الذین» گرفتار در زمان

قرآن ناطق است علی تا همیشه‌ها
قرآن کاغذی است که بر نیزه‌ها روان

آیات نور در تب آن سینه مانده است
نازل شده است حضرت باری به قلبمان

«فاصبرعلی... »تمام سخن‌های پوچ و پست
«سبّح بحمد ربِ» خداوند لا مکان

«وَأمُر» به عشق پاک خداوند «و اصطبر»
عبرت بگیر از شب تاریک کافران

قرآن هدایت است به آن سوی«من یشاء»
پرواز می دهد دل و دین را به کهکشان

آتش به مصحف نبوی داغ تازه نیست
تاریخ هم گواه بزرگی است توامان

قرآن و عترت است دو بال نبی حق
آتش فتاده است دوباره به جان آن

نی‌زار خاندان علی عین مصحف است
آتش زدند باز بر این حجم نی ستان

تاریخ هم گواه بزرگی است بعد از این
می‌سوخت مصحف دل مولای عاشقان

زهرا مگر که سوره کوثر نبود؟ بود؟
زهرا مگر نبود شب قدر این جهان؟

زهرا مگر مباهله کفر و دین نبود؟
زهرا مگر که کیست؟ همان سید زنان

آتش به آیه‌های وجودش چرا زدند؟
چون می‌وزید عطر خوش سوره‌ها از آن

تاریخ گفته است که ای خیل مومنان
قرآن چراغ روشن هر روزهایتان

«دی شیخ گرد شهر همی گشت با چراغ
کز دیو و دد ملولم و انسان...» بمان بمان

وقتی چراغ روشن ما مصحف علی است
وقتی جهان به نور علی هست روشنان

راه درست راه نگاه پیمبر است
حیدر در این مقام، نبی را نگاهبان

در آتش وجود علی کربلا گداخت
خون حسین شد سپر جان خاکیان

تا دامن سه ساله او در عطش نسوخت
کی می‌رسد برای ابد کس به دادمان

آتش به مصحف نبوی داغ تازه نیست
تاریخ هم گواه بزرگی است بی‌امان

ما زخم خوردگان دل از دست داده‌ایم
آتش شده است بهر دل ما چو گلسِتان

حالا هزار و چهار صد و چند آتش است
این آتشی که باز رسید از گذشتگان

قرآن درون سینه ما خانه کرده است
آتش بیاورید و بسوزید قلب‌مان

در سوختن مرام مسلمانی‌ام هنوز
بوی خلیل می‌دهد این قصه را بخوان

آتش بیاورید که آتش فشان شوم
یک سیل پر گداز ز قلبم شود روان

قرآن نسوخته است و نمی‌سوزد و هنوز
بانگ «لَهم عذابُ الیم» است بانگمان

اللهُ نور... نورِ سموات بر زمین
قرآن کتاب آینه نور عاشقان

مصباح در زُجاجه‌ای از نور و نار هست
قرآن چراغ روشن خورشید پاسبان

لا شرق و غرب، کوکبِ دُرّی است این درخت
طوری است در تجلی شب‌های بی‌شبان

در خانه‌ای که نور هدایت وزیده است
باید گرفت آتش عشق تو در میان

خون می‌چکد ز ناخن دجّاله‌های قرن
تا آنکه در محاصره گیرند انس و جان

قرآن برای مردم جغرافیای خاک
یک پنجره است رو به فراخی آسمان

این پنجره گشوده شود مست می‌کند
جان تمام خسته دلان را در این زمان

آتش بهانه‌ای است که خاکسترش کنند
غافل از اینکه هُرم عطش می‌شود عیان

«آتش بگیر تا که بدانی چه می‌کشم»
در قرن قحط‌سالی نامردی جهان

 

شاعر : حامد حجتی




____________________________________________________________________________________
شعر نبوت از خواجه حافظ شیرازی
چهارشنبه 89 شهریور 3 توسط هیئت مکتب العباس(ع) تهران

دل سراپرده محبّت اوست دیده آیینه دار طلعت اوست

من که سر در نیاوردم به دو کون گردنم زیر بار منّت اوست

تو و طوبی و ما و قامت یار فکر هرکس به قدر همّت اوست

گر من آلوده دامنم چه عجب همه عالم گواه عصمت اوست

من که باشم در ان حرم که صبا پرده دار حریم حرمت اوست

بی خیالش مباد منظر چشم زانکه این گوشه خاص خلوت اوست

هرگل نو که شد چمن آرا اثر رنگ و بوی صحبت اوست

دور مجنون گذشت و نبوت ماست هرکسی پنج روزه نوبت اوست

ملکت عاشقی و کنج طرب هرچه دارم ز یُمن دولت اوست

من و دل گرفتار شویم چه باک غرض اندر میان سلامت اوست

فقر ظاهر مبین که (حافظ) را سینه گنجینه محبت اوست.

{ خواجه محمدحافظ شیرازی}

 

جمال پرنور حجت الله فی ارضه حضرت امام حسن مجتبی(علیه السلام) صلوات.




____________________________________________________________________________________

بیا ساقی! که صبح باور آمد بهاران را، بهار دیگر آمد

 

بهار رحمت و عید طبیعت به همراه گُل و نیلوفر آمد

 

بده ساقی! مِی باقی، که از در برای بردن دل، دلبر آمد

 

به گوش نسترن گوید بنفشه که نرگس از دیار باور آمد

 

به جام لاله می ریزد شقایق مِی شادیف که شادی از در آمد

 

به گل، این مژدگانی داد بلبل که نخل آرزو را، نوبر آمد

 

به شام پانزدهم از ماه رحمت شکوه صبر را، برگ و بر امد

 

چو ماه چهارده از برج عصمت خبر آمد که مهر خاور آمد

 

ز صُلب مرتضی و بطن زهرا حسن آیینه دار داور آمد

 

حسن روی و حسن خوی و حسن موی خدا را در ملاحت، مظهر امد

قدم در مُلک هستی زد امامی که امّت را شفیع و رهبر آمد

 

زمینه ساز عاشورای خونین به امر ذات حق، در سنگر آمد

 

خدا را از مظهر صلح و مساوات شهادت را شهامت پرور آمد

 

برای گرفتن تبریک، جبریل حضور حضرت پیغمبر آمد

 

شادروان حسن فرح بخشیان «ژولیده نیشابوری»




____________________________________________________________________________________

ای جوانم ، قد کمانم

تا به کی سر بر سر زانو بگیرم

باتو گویم آرزویم

تو دعا کن بعد تو من هم بمیرم

از چه با غم خو گرفتی

کِشتی اَم پهلو گرفتی

تو مرا کشتی زِ خِجلَت

بس که از من رو گرفتی

ای قرارم ، ای بهارم

از غمت من را به هر سو می کشانند

ای چراغم ، یاس باغم

خیز و بین من رو به چه روزی نشاندی

جانم از چه نیمه جانی

تو کمانتر از کمانی

می کنم من التماست

بلکه پیش من بمانی




____________________________________________________________________________________

باز باران با ترانه
می خورد بر بام خانه
یادم آید کربلا را
دشت پر شور و نوا را
گردش یک روز غمگین
      
گرم و خونین
لرزش طفلان نالان
زیر تیغ و نیزه ها را

باز باران با صدای گریه های کودکانه
از فراز گونه های زرد و عطشان
با گهرهای فراوان
می چکد از چشم طفلان پریشان
پشت نخلستان نشسته
رود پر پیچ و خمی در حسرت لب‌های ساقی
چشم در چشمان هم آرام و سنگین
می چکد آهسته از چشمان سقا
بر لب این رود پیچان
       
باز باران

باز باران با ترانه
آید از چشمان مردی خسته جان
هیهات بر لب
از عطش در تاب و در تب
نرم نرمک می چکد این قطره ها روی لب
 
شش ماهه طفلی
    
رو به پایان
مرد محزون
دست پر خون می فشاند
از گلوی نازک شش ماهه
بر لب های خشک آسمان با چشم گریان
                
باز باران

باز هم اینجا عطش
آتش شراره جسمها
افتاده بی سر پاره پاره
می چکد از گوشها باران خون و کودکان بی گوشواره
شعله در دامان و در پا می خلد خار مغیلان
وندرین تفتیده دشت و سینه ها برپاست طوفان
دستها آماده شلاق و سیلی
چهره ها از بارش شلاق‌ها گردیده نیلی
دراین صحرای سوزان
می دود طفلی سه ساله
             
پر زناله
پای خسته
دلشکسته
روبرو بر نیزه ها خورشید تابان
می چکد از نوک سرخ نیزه ها
بر خاک سوزان
          
باز باران باز باران
      

قطره قطره می چکد از چوب محمل 
خاک‌های چادر زینب به آرامی شود گل
می رود این کاروان منزل به منزل
می شود از هر طرف این کاروان هم
  سنگ باران
آری آری
     
باز سنگ و باز باران
آری آری
     
تا نگیرد شعله ها در دل زبانه
تا نگیرد دامن طفلان محزون را نشانه
تا نبیند کودکی لب تشنه اینجا اشک ساقی
بر فراز خیمه برگونه ها
بر مشک ساقی
کاش می بارید باران




____________________________________________________________________________________

عشق یعنی غصه و دلواپسی

عشق یعنی بی کسی در بی کسی

عشق یعنی از بدی آری شدن

اشک از چشم دلت جاری شدن

عشق یعنی روز و شب در جستجو

عشق یعنی با مُرادت گفتگو

عشق یعنی لفظ خود را مِی کنی

راه دشوار جنون را طِی کنی

عشق یعنی سر فردای راه دوست

عشق یعنی هرچه داری مال اوست

عشق یعنی حاجی بیت الحرام

دل بریدن ها و حج ناتمام

عشق یعنی حامی قرآن شدن

عشق یعنی ساقی قِبران شدن

عشق یعنی از سوی بالا مَحَک

عشق یعنی سلسله سیلی کتک

عشق یعنی هیئت و سینه زنی

صبح عاشورا سَرَت را بِشکَنی

عشق یعنی ماه غم ماه خدا

عشق یعنی علقمه کرب و بلا

عشق یعنی درد را از برکنی

عشق حجر را باور کنی

 

عشق یعنی ذکر الغؤث الاَمان

عشق یعنی معنی صاحب الزمان(عج)




____________________________________________________________________________________

هرچند به پیش یار بستند

 

این بس که به جاده چشم بستند

 

این جاده که سر به سیر دارد

 

صد غافله کار خیر دارد

 

در حال رفت و آمد خلق

 

یک شهر شده زبان زد خلق

 

من گفتم و رفتم اصل عشق است

 

آن شهر قلدران دمشق است

 

من نذر نمودم که یک شب

 

افطار کنم به اشک زینب(س)

 

افطار تمام روزه هامون

 

شه بانوی دشت کربلا او

 

نادیده دمشق مرگ سخت است

 

دیدار رقیه اوج بخت است

 

تا اود شدن هنوز راه است

 

از شعله نگفتن اشتباه است

 

تکلیف شکوفه با رقیه است

 

نیلوفر کربلا رقیه است

 

می گفت یکی به لحجه شمع

 

تا کی کنی عمر وقف زینب

 

تا چند شکار درد مندی

 

تا کی به رقیه پایبندی

 

بگذار نفس کشت کلامت

 

مضمون بچکد زِ دست جانت

 

گفتم که به کوری شغالان

 

من دلخوشم از غم غزالان

 

باران سپیده شب شکن اوست

 

دل دست به دامن پرستوست

 

هر کس زِ مِی رقیه مست است

 

سوگند به حق که حق پرست است

 

او شاعره ی نماز و ناز است

 

از چون تیغ علی عدو نواز است

 

زهرای دوم الهه ی زهد

 

بر لشکریان عشق مافوق

 

ای زاده ی شهریار خاتون

 

بر اهل دل اعتبار خاتون

 

خاتون غم آسمان هلاکت

 

ای شیشه گران عرش خاکت

 

ای مُلک طواف خاک راهت

 

صد کعبه نشسته در پناهت

 

صد کعبه هزار کعبه دربست

 

در تهف دلم به سجده پیوست

 

تلخ است کلام بی اجازه

 

اینک زِ تو خواهم عمر تازه

 

شب کور غمش شمار بینش

 

ای سنگ صبور آفرینش

 

سوگند به ناز دختر شاه

 

جز عشق حرام کرده الله

 

عبدی زِ تو وصل عشق خواهم

 

بیچاره زِ تو دمشق خواهم

 

از عشق چگونه بگذرم من

 

دل خسته ی آل حیدرم من

 

من کافر منزلی پرستم

 

از خاک کف پای انورم من

 

من بنده ی سعدی زمانم

 

آواره ی کوی مسترم من

 

آشفته یَهیَویز هوشم

 

دیوانه ی دیده ی ترم من

 

کافی است اشاره بهر عاقل

 

گر آیینه ام مکدرم من

 

بگذار دوباره دل بروبم

 

گه رقصم و گه به سینه کوبم




____________________________________________________________________________________
 
 
درباره وبلاگ


هرهفته جمعه شب بعد از نماز مغرب وعشاء آدرس : تهران - خیابان ولیعصر(عج) - بالاتر از خیابان مختاری - کوچه شهید علی مولودی - حسینیه حضرت ام البنین(س)
موضوعات
آرشیو مطالب
نویسندگان
پیوند ها
خبرنامه
 
آمار وبلاگ
کل بازدید : 105230
بازدید امروز :31
بازدید دیروز : 45
تعداد کل پست ها : 43
امکانات جانبی
دانشنامه مهدویت
لوگوی دوستان
 

 

مرجع دریافت ابزار و قالب وبلاگ
.:
By Ashoora.ir & Blog Skin